تبليغاتX
انار نقره ای
در دل انار سرخ خون است و در انار نقره ای باران...

دوستان ؛آشنایان ؛ عزیزان توجه فرمایید


دوستان ؛آشنایان ؛ عزیزان توجه فرمایید



معذرت می خوام از اینکه کم هستم یا نیستم (فعالیت وبلاگیمو میگم)

چند وقته همه چیز با هم قاطی شده و من گرفتار شدم حسابی


اما بر می گردم

مرسی که به من سر می زنید

ممنون که انقدر با وفا هستید

نوشته شده توسط نسترن در ساعت 2:34 AM | لینک  | 

کمپانی خاطرات من و رویا تقدیم می کند:

رفته بودم کرج؛خونه رویا.تا صبح صحبت کردیم و هوا که روشن شد از خونه رفتیم بیرون.

تصمیم گرفتیم بریم نون بخریم . ساعت 5-6 صبح بود.

هر چقدر از خونه دورتر میشدیم بیشتر می ترسیدیم چون توی کوچه و خیابونها مدام با جانورانی

به اسم سگ برخورد می کردیم

رویا گفت: نسی نترس و فرار نکن اگه سگه اومد جلو خم شو و یه سنگ از روی زمین بردار اما

به سمتش پرت نکن اینجوری سگه می ترسه و میره

گفتم : باااشه

داشتیم به نانوایی نزدیک میشدیم که دو تا سگ سر راهمون سبز شدن

یکیشون خرمایی رنگ بود(رنگ موهای من) و اون یکی مشکی بود(رنگ موهای رویا)

خلاصه حساب کردیم دیدیم به احتمال زیاد خرماییه منو می خوره و مشکیه رویا رو

چون اصلا قصد نداشتن بذارن ما به راهمون ادامه بدیم و هر لحظه به ما نزدیکتر میشدن.

رویا خم شد سنگ برداره...منم خم شدم

که یک دفعـــــــه...

گروهی از بانوان نیکوکار از روبرو به ما رسیدن.

سرگروه که بانوی چاقی بود فریاد جگر خراشی زد:

بانوی نیکوکار:

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی؛ شی کالش دالین؟ولش کنید شگ بیشاله لو

ترجمه سخنان بانوی نیکوکار:

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی؛ چی کارش دارین؟ولش کنید سگ بیچاره رو

ما گفتیم : ببخشید اما این سگ بیچاره قصد خوردن ما رو داشت

بعد یه نگاه به سگه انداختیم.خرماییه و مشکیه همچین مظلوم شده بودن عین کره وا رفته

بودن رو زمین . خلاصه ما تسلیم شدیم.سنگها رو انداختیم زمین و از سگها معذرت خواهی

کردیم تا خانومه راضی شد ما رو با سگها تنها بذاره.

وقتی از ما دور میشد جملاتی مثل: بچه ها هم عالمی دارند و بچه هم بچه های قدیم و

لا یتصدم فی الحیوان علی الخصوص السگ و اینها به گوش می رسید


...

سالها گذشت و در تمام این سالها من و رویا با آب و تاب این خاطره رو برای همه تعریف

می کردیم تا اینکه بعد از مدتها رویا از من پرسید :نسی اون زنه زبونش میگرفت واقعا؟یعنی

واقعا می گفت شی کالش دالین؟به جای چی کارش دارین؟یا این توهم ذهنی ما بوده؟

و من واقعا یادم نبود که اون بانوی نیکوکار می گفت : شی کالش دالین؟یا چی کارش دارین؟

یعنی ممکن بود ما در تمام این سالها در مورد نحوه حرف زدن او اشتباه کرده باشیم؟


خلاصه این جریان داره بررسی میشه و تیم تحقیقات ما داره روی این موضوع کار می کنه



پ.ن:

1/ اون روز نون بربری خریدیم انگار
نوشته شده توسط نسترن در ساعت 11:23 PM | لینک  | 

می خوام برم مهمونی

موندم بین این لباسها کدوم رو انتخاب کنم



این که گلدوزی داره خوبه؟




یا این یکی...




اینم رنگش خوبه ...




ببخشید که دیر اومدم و ممنون از کامنتهای پست قبل


نوشته شده توسط نسترن در ساعت 2:0 PM | لینک  | 

نوشته شده توسط نسترن در ساعت 2:6 PM | لینک  |