من و رویا یه تصمیم جدید گرفتیم. می خوایم خاطرات آموزنده و جذابمونو منتشر کنیم
و این اولین سری خاطرات ماست که به شکل همزمان در وبلاگ من و رویا گذاشته میشه.
اندر حکایت آن شب که لرزانک* آمد
اون شب رویا خونه ما بود. فاطمه هم بود.قرار بود سه تایی تا صبح بشینیم تو اتاق من
و حرف بزنیم.همیشه در اینجور مواقع من به دلایل کاملا آینده نگرانه یه پارچ آب یخ می ذاشتم
تو اتاق.
هنوز حرفمون شروع نشده بود که فاطمه وسط اتاق خوابید. خواستم آب یخ رو روش خالی کنم
که رویا نذاشت.ترسیدیم بچه بمیره تو خواب.
من و رویا نشستیم و صحبت کردیم . نزدیکای صبح بود که دیدم رویا داره چشماش چپ میشه
و این از علائم اولیه خواب بود که در رویا به شکل چپی چشم خودشو نشون می داد.
رفتم سمت پارچ آب که مثلا آب بخورم بعد با یه حرکت کاملا ناجوانمردانه آب رو به سمتش پاشیدم
رویا جونور زرنگی بود جا خالی داد و آب ریخت به دیوار. روی تخت ایستاده بود و سعی می کرد
فرار کنه و من هی آب می ریختم روش.تا اینکه کاملا خیس شد و از پا افتاد.
بعد تصمیم گرفتیم بریم تو حیاط و بحیاطیم*.هوا روشن شده بود.رفتیم تو حیاط و شروع کردیم
به حرف زدن . یادم نیست تا چه ساعتی صحبت کردیم اما یادمه وقتی اومدیم تو خونه همه
بیدار بودن و با چشمهایی به اندازه نعلبکی ما رو نگاه می کردن
مامان اینا:بچه ها کجا بودین؟
ما:توی حیاط. شما چرا بیدارین؟
بابا اینا: واقعا نفهمیدید؟
ما:چی رو؟
خواهر اینا:واقعا که.....برید بخوابید که حالمونو بهم زدید....
بعدا فهمیدیم که بعد از رفتن ما به حیاط یه زلزله شونصد ریشتری اومده بوده و اینا انقدر تکون
خورده بودن که از خواب پریده بودن و ظاهرا کلی هم سر و صدا کرده بودن و ترسیده بودن و
فرار کرده بودن و خورده بودن تو در و دیوار و...
اما من و رویا با تحرحر خیال * تو حیاط حرف می زدیم و حتی یه ریشتر هم نلرزیده بودیم.
تا عصر خوابیدیم و وقتی بیدار شدیم فاطمه مبغوض* رو دیدیم گفت:خیلی نامردین.چرا منو
صدا نکردین؟
تغلغل*:
لرزانک:زلزله
بحیاطیم:داخل حیاط حرف بزنیم
تحرحر خیال:خیال راحت
مبغوض:بغض کرده
تغلغل:معنای لغوی کلمات
1
مهمون داشتیم
مامان:بچه ها چی بپزم؟
لادن:لازانیا
مامان:اونو که تازه خوردیم
لادن:نه نخوردیم
من:نه نخوردیم
مامان:تازه خوردیم بابا
لادن:نه نخوردیم
من:نه نخوردیم
مامان:همین چند روز پیش خوردیم
لادن:آهان؛همون روز که داشتیم سیر می شدیم؟
2
و من و لادن دور دنیا رو گشتیم تا لازانیای مانای لعنتی رو گیر آوردیم و خریدیم برای شام.
خانوم ز.ص هم زنگ زده بود و مامان هر 2 دقیقه یکبار می خواست خداحافظی کنه که بیاد
غذا بپزه اما خانوم ز.ص نمی ذاشت.
مامان:بله خانوم ز.ص ایشالا که درست میشه . خوشحال شدم . اگه کاری ندارید....هوووم؟
بله. درسته حتما همینطوره ... خب من برم شام.....بله؟ همین که شما اینقدر لطف دارید یه
دنیا ارزش داره. اگه کاری ندارید!.....خب درسته منم می دونم .حالا ببینمتون مفصل حرف
می زنیم.الانم شام....چرا آخه؟خدا نکنه.من که نمیگم مشکل از شماست.درست میگید.
من کمی عجله دارم....شما نمی خوای بری؟
3
و من و لادن مشغول شستن ظرفها شدیم در حالیکه مامان هنوزززززز با خانوم ز.ص درگیر بود.
ما وقتی خسته ایم یا عصبی الکی می خندیم بنابراین ما دو تا دختر خرس گنده بودیم که داشتیم
بازی می کردیم و ظرف می شستیم و می خندیدیم
بازی به خانه بر می گردیم
من:آقای دکتر نظری به نظر شما بهتر نیست پشت ظرف هم شسته بشه؟ شما از بچگی عادت
داری که پشت ظرفو نمی شوری ها
لادن:خانوم امیر شاهی اگه دوربین این قسمتو نشون بده بینندگان می تونن ببینن که من کارمو
با چه ظرافتی انجام میدم
من: بله بینندگان عزیز همونطور که مشاهده می کنید دکتر کف می زنن
لادن:من به علت وقت کم برنامه یه ظرف رو قبلا آماده کرده بودم که اگه دوربین....بله ممنون...
من:دکتر دوربین دوست داری؟
لادن:خانوم امیرشاهی به پایان برنامه نزدیک میشیم و فقط من سریع بگم که فردا خانوم گل
نساء مهمون برنامه ما هستند و نظافت سرویسهای بهداشتی رو آموزش میدن.
من و لادن1...2...3...:به خانه بر می گردیم.
پیم.نان:
لادن:املات ضعیفه ها
مامان:یه ذره آبرو واسه خودتون نذارید ها

مطمئنم همه ما خاطراتی به شدت هندی داریم.گاهی ازشون فرار می کنیم و گاهی ارزشمند
میشه برامون.
می خوام برای اولین بار یه خاطره هندی براتون تعریف کنم
من و آقای کتاب فروش:
آقای کتاب فروش اولین هندی ای نبود که دیده بودم اما هندی جدی ای بود.
من 15 ساله بودم . ما تازه از کرمان اومده بودیم تهران. کنار خونه یه کتاب فروشی بود .
اون روزها من و لادن تهران بودیم و بقیه خانواده کرمان. رفتن به کتاب فروشی تنها سرگرمی من بود.
من روزی 1 یا 2 یا حتی 3 بار می رفتم اونجا.کتاب می خریدم یا فقط کتابها رو نگاه می کردم.
آقای کتاب فروش مرد تپلی بود که سن پدر منو داشت.
اما شاید حس کرده بود من برای دیدن اونه که هی میرم کتاب می خرم.
تا اینکــــــــــــــــــــه...
یه روز تنها شدیم .
خب اون موقعها من در این عالم زندگی نمی کردم.می شنیدم و نمی فهمیدم.
می دیدم و می گذشتم خب؟
آقای کتاب فروش گفت حیف که فاصله سنیمون زیاده
منم گفتم بله و باز مشغول دیدن کتابها شدم.
گفت اگه زیاد نبود خوب بود ها
گفتم بله خوب بود!
گفت من یه خونه کوچیک دارم با مادرم زندگی می کنم.می نویسم و کتاب می فروشم.
گفتم چقدر عالی!
گفت خوب بود اگه میشد مزدوج بشیم هاااا
گفتم بله! (بعد یه دیالوگ از نمی دونم کدوم فیلم رو به کار بردم . دقت کنید):
برای من هنوز زوده که به این مسائل فکرررر کنم چه برسه به اینکه بخوام تصمیم بگیرم
(الله اکبرعجب دیالوگی) چقدر شد این کتابها؟
آقای کتاب فروش حساب کرد و در این لحظه یه صحنه هندی دیگه اتفاق افتاد.
کیف پول و کتابها از دستم افتاد روی زمین.
آقای کتاب فروش مثل قرقی پرید و همه چیز رو جمع کرد و همونجور که روی زانو بر زمین
نشسته بود وسایلمو داد به من و یه نگاه کوتاه اما به یاد ماندنی کرد.
گفت : اگه رفتی...باز بیا اینجا یه چهار پایه بذار و همینجا کتاب بخون
گفتم باشـــــه میام حتما
اومدم خونه ودیگه اون مرد هندی رو ندیدم.
حالا چند تا امکان وجود داره:
او بعد از این واقعه سر به کوه و بیابان گذاشت؟او همه کتابهایش را سوزاند؟
او از بین رفت؟او به سرعت با دختر خاله اش ازدواج کرد ؟
او مادرش را به قطعات ریزی تبدیل کرد؟او ناخنهایش را تا ته جوید؟
او نویسنده موفقی شد؟
او نویسنده داستانهای هندی نشریات زرد شد؟او از همیشه شادابتر شد؟
و من:
غرض از نوشتن این خاطره: آی کتاب فروش کجایی تو ؟ دلم تنگه برات.آی بی معرفت.نامرد.آی ...این تیکه رو تند و با بغض فرو خورده بخونید:
آی خدا خدا خدا خدا خدا خدا آی خدا خدا خدا خدا خدا خدا
عجب اشتباهی کردم ها.ما می تونستیم الان چهارده تا بچه داشته باشیم.من وکتاب فروش .
من وکتاب فروش و بچه ها...
پیم . نان:
تنهایی مقدست مبارک .
قلم در دست می گیرم و این نامه را آغاز می کنم
اکنون که در حال نوشتن نامه هستم گردن و دستهایم بسیار درد می کند
بنابر این سخن کوتاه می کنم و نامه را به پایان می برم
پیم . نان:
نمک در نمکدان شوری ندارد
دل من طاقت دوری ندارد
