تبليغاتX
انار نقره ای

(آین آخرین تصویری است که در ذهن دارم از مردی شریف با نگاهی عمیق و اونجوری)


مطمئنم همه ما خاطراتی به شدت هندی داریم.گاهی ازشون فرار می کنیم و گاهی ارزشمند


میشه برامون.


می خوام برای اولین بار یه خاطره هندی براتون تعریف کنم


من و آقای کتاب فروش:


آقای کتاب فروش اولین هندی ای نبود که دیده بودم اما هندی جدی ای بود.


من 15 ساله بودم . ما تازه از کرمان اومده بودیم تهران. کنار خونه یه کتاب فروشی بود .


اون روزها من و لادن تهران بودیم و بقیه خانواده کرمان. رفتن به کتاب فروشی تنها سرگرمی من بود.


من روزی 1 یا 2 یا حتی 3 بار می رفتم اونجا.کتاب می خریدم یا فقط کتابها رو نگاه می کردم.


آقای کتاب فروش مرد تپلی بود که جای پدر منو داشت.


اما شاید حس کرده بود من برای دیدن اونه که هی میرم کتاب می خرم.


تا اینکــــــــــــــــــــه...


یه روز تنها شدیم .


خب اون موقعها من در این عالم زندگی نمی کردم.می شنیدم و نمی فهمیدم.


می دیدم و می گذشتم خب؟


آقای کتاب فروش گفت حیف که فاصله سنیمون زیاده


منم گفتم بله و باز مشغول دیدن کتابها شدم.


گفت اگه زیاد نبود خوب بود ها


گفتم بله خوب بود!


گفت من یه خونه کوچیک دارم با مادرم زندگی می کنم.می نویسم و کتاب می فروشم.


گفتم چقدر عالی!


گفت خوب بود اگه میشد مزدوج بشیم هاااا


گفتم بله! (بعد یه دیالوگ از نمی دونم کدوم فیلم رو به کار بردم . دقت کنید):


برای من هنوز زوده که به این مسائل فکرررر کنم چه برسه به اینکه بخوام تصمیم بگیرم


(الله اکبرعجب دیالوگی) چقدر شد این کتابها؟


آقای کتاب فروش حساب کرد و در این لحظه یه صحنه هندی دیگه اتفاق افتاد.


کیف پول و کتابها از دستم افتاد روی زمین.


آقای کتاب فروش مثل قرقی پرید و همه چیز رو جمع کرد و همونجور که روی زانو بر زمین


نشسته بود وسایلمو داد به من و یه نگاه کوتاه اما به یاد ماندنی کرد.


گفت : اگه رفتی...باز بیا اینجا یه چهار پایه بذار و همینجا کتاب بخون


گفتم باشـــــه میام حتما


اومدم خونه ودیگه اون مرد هندی رو ندیدم.


حالا چند تا امکان وجود داره:


او بعد از این واقعه سر به کوه و بیابان گذاشت؟


او همه کتابهایش را سوزاند؟


او از بین رفت؟


او به سرعت با دختر خاله اش ازدواج کرد ؟


او مادرش را به قطعات ریزی تبدیل کرد؟


او ناخنهایش را تا ته جوید؟


او نویسنده موفقی شد؟


او نویسنده داستانهای هندی نشریات زرد شد؟


او از همیشه شادابتر شد؟


و من:


غرض از نوشتن این خاطره: آی کتاب فروش کجایی تو ؟ دلم تنگه برات.آی بی معرفت.نامرد.آی ...


این تیکه رو تند و با بغض فرو خورده بخونید:


آی خدا خدا خدا خدا خدا خدا آی خدا خدا خدا خدا خدا خدا


عجب اشتباهی کردم ها.ما می تونستیم الان چهارده تا بچه داشته باشیم.من وکتاب فروش .


من وکتاب فروش و بچه ها...




پیم . نان:


تنهایی مقدست مبارک .

نوشته شده توسط نسترن در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 |
 

قلم در دست می گیرم و این نامه را آغاز می کنم

اکنون که در حال نوشتن نامه هستم گردن و دستهایم بسیار درد می کند

بنابر این سخن کوتاه می کنم و نامه را به پایان می برم

پیم . نان:

نمک در نمکدان شوری ندارد

دل من طاقت دوری ندارد

نوشته شده توسط نسترن در شنبه شانزدهم آبان 1388 |
 
الان نیستی که کمکم کنی

من سخت گرفتم

خدای چیزهای کوچکم اخمو

نمی تونم به خودم بگم سخت نگیر

اخمو تو بگو...

بگو سخت نگیر

بگو سخت نگیر

بگو سخت نگیر

 

من جیغ بلد نیستم. یکی به جای من جیغ بزنه.

 

نوشته شده توسط نسترن در یکشنبه دهم آبان 1388 |
در درونم موجود خطرناکی زندگی می کنه که میل به نابود کردن همه چیز های

دوست داشتنی من داره.

می خواد آزاد باشه به هر قیمتی...

باید ادبش کنم وگرنه همه چیزو از من می گیره.

گاهی انقدر پر رو میشه که میگه نقاشی رو رها کن.

حتی می خواد آدم ها و ارتباط هام رو رها کنم و آزاد باشم.

آزادی خودخواهانه.

آزادی کور.

من به خودم قول دادم که نذارم پیشرفت کنه.

 

تشکرات:


از همه شما ممنونم که سکوت پست قبل رو تحمل کردید و ممنون به خاطر همدردی ها و تسلیت ها.

از میس کارتون ممنونم به خاطر دعوت من به بازی و شرمندم که نتونستم بازی کنم.

از یاسمن هم خیلی ممنونم به خاطر تحمل سکوت .

 

نوشته شده توسط نسترن در شنبه نهم آبان 1388 |