تبليغاتX
انار نقره ای
در دل انار سرخ خون است و در انار نقره ای باران...

 

 الله اکبر از این من و من. حتی رویاهای ما هم شبیه همه.انگار یه روحیم در سه بدن!

من رویای خودمو همیشه روی ساحل دریا می کشم . قبلا هم تصاویرشو اینجا گذاشتم

(سند دارم که نگید تقلید کرده از من و من)

دختری که روی ساحل دریا خوابیده و موهای بلندش روی شنها پخش شده .

انگار زنده نیست.سرده. منتظر یه موج بلنده که بیاد و نقشش رو از روی ساحل پاک کنه.

 

دیگه جونم براتون بگه که خواب... خوابها... خوابهای من نیز بسیار مهم هستند .

بدین صورت که بنده یک خواب رو به مدت شونصد سال هی می بینم هی می بینم.

هرشب می بینم.گاهی این خوابها واقعا دیوانه کننده است.

مثلا الان سه ساله یه خواب رو مدام می بینم . اوایل برام مهم نبود. اما بعد مهم شد .

به خوابهام اعتماد کردم.یعنی خوابه کم کم تبدیل شد به واقعیت و همچنان ادامه داره.

خوابه چی بود؟ ولم کنید بابا . نه نمیگم.نمیگم . نه . نه

در حال حاضر شک ندارم که خوابی که هر شب تکرار میشه معنایی داره .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 2:9 AM  توسط نسترن  | 

من کلا نفهمیدم توی این وبلاگ دارم چه خاکی به سرم میریزم

یه روز شعر می ذارم توش یه روز داستان یه روز خاطره یه روز تصویرسازی ....

موقعی که شروع کردم به وبلاگ نویسی فکر می کردم بهتره اینجا فقط در یک شاخه فعالیت کنم

اما نشد . یعنی خودم خواستم که نشه.

راستش اینجا هیچ مقرراتی نداره .

من این آزاد بودن رو دوست دارم و اگه غیر از این باشه این وبلاگ رو دوست نخواهم داشت.


البته کسانی که میان اینجا اکثرا دوستان من هستند . کسانی که منو میشناسن . پس اگه

برای شما از اتفاقاتی که برام افتاده تعریف می کنم و اگه به شکلهای مختلف حرفهامو اینجا

میزنم به خاطر اینه که می دونم کسانی روبروی من نشسته اند و حرفم رو می خونند که

دوستان من هستند.

من کلا از اون دسته آدمهایی هستم که حرف تو دلم نمیمونه یعنی حرف خفه ام می کنه پس

باید بگم . باید به یکی بگم.باید با کسی حرف بزنم.اوایل در اینجا راحت نبودم.به خودم می گفتم

نباید هر حرفی رو اینجا زد.هر عکسی رو اینجا گذاشت یا هر خاطره ای رو تعریف کرد.

اما چند وقته که در این وبلاگ هیــــــــــــــــــــچ قانونی حاکم نیست و من آزادم .

حالا شما هی بگید به ما چه که همسایه بالایی شما کیه ...

به ما چه که تو فلان روز چیکار کردی...

به ما چه که ....

من نه متخصص امر خاصی هستم.

نه قصد داشتن یک وبلاگ جدی و خشک رو دارم.

من می خوام وبلاگم خود واقعی من باشه.خود واقعی ای که در زندگی واقعی پشت

کم رویی ام پنهان می شه.


همه اینها منم و اگر برای دیدن من به اینجا می آیید دوستتان دارم


بگذریم...بریم سر اصل مطلب

امروز من و لادن سوار یه ماشینه شدیم نگو برادران محترم دزد تشریف دارن.

مشکوک بودن و البته سرنشینان از برادران افاغنه بودن.

شانس آوردیم پلیس گرفتشون و ما پریدیم پایین.

البته قبل از پیاده شدن کرایه دو نفر رو گذاشتم روی صندلی و با این حرکت مطمئنا

به دزدها درس زندگانی داده ام.

اضافه شد:

(درباره الی) رو ببینید . فیلم خیلی خوبیه.داستان آدمهای واقعیه و فیلم خیلی کاملیه به نظر من...

دو دقیقه صبر کنید . تا صدای احمد شاملو رو بشنوید .

این گروههای مافیایی هم که دست از سر من بر نمی دارن . هی می خوان منو بدزدن .

لادن تیزی رو تیزیدی؟ا


دوباره برای کسی به اسم لولو:

قبل از اینکه این اتفاقات وحشتناک بیفته.یه روز توی یه پارک یه لولو دیدم که اصلا هم شبیه لولوها نبود.

خیلی هم خوشگل بود.

چقدر خوبه که آدم یه لولوی واقعی داشته باشه.

لولو حالا که دوست داشتی می خوام  این جمله ها رو در همه پستهام بذارم به شرطی که  دست چپم رو

گاز نگیری هاااا


+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 11:22 PM  توسط نسترن  | 

یه خاطره تعریف کنم بلکه کمی روحمون شاد بشه.

یه روز بابای من با یه دوربین اومد خونه.دوربینه رو تازه خریده بود و می خواست امتحانش کنه

به من و خواهر بزرگترم گفت بیاید توی حیاط ازتون عکس بگیرم . جای شما خالی بابام یه

حلقه کامل فیلم رو اون روز از ما عکس گرفت. دیگه نا نداشتیم اما ایستادگی می کردیم.

اون کمربنده رو می بینید توی عکس؟ آره همون سفیده که به کمر منه.مثلا اونو بستم به

کمرم که خیــــــــــــلی خوشگل بشم.

بعدشم عادت داشتم دهنم رو این شکلی کنم که توی عکس می بینید.

لادن هر موقع این عکسهای منو نرگس رو می بینه (که واسه خودش یه آلبومه ماشا الله)

فقط هرررر هررررررر می خنده.

آخه موهام چرا اینقدر کوتاه بوده حالا؟

کلا شبیه دایره بودم و -احتمالا هستم- من



 

 


برای کسی به اسم لولو:

قبل از اینکه این اتفاقات وحشتناک بیفته.یه روز توی یه پارک یه لولو دیدم که اصلا هم شبیه لولوها نبود.

خیلی هم خوشگل بود.

چقدر خوبه که آدم یه لولوی واقعی داشته باشه.


+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 2:3 AM  توسط نسترن  | 


گم شد در تاریکی

وقتی که دستش را در هوا تکان میداد

صدایش تمام شد

عطرش مرد

نگاهش تاریک شد

سبزش سرخ شد

افتاد

بازی نبود

عشق بود

شادی نبود

گریه بود

شب بود

شب از شب بر آمد

تاریک بود

سیاهی از سیاهی زاده شد

و من

نگاه می کردم

از پشت یک دریچه

نفسم بوی خون او را گرفت





چقدر مردن آسون شده . برای من و برای شما .

چقدر مرگ نزدیکه . توی همین خیابونهاست .

خیابونهایی که گرد خون خشک شده توی هواش پخش شده.

چقدر وحشی دیدم.چقدر ترس دیدم.چقدر خون دیدم.

اینها حق ما نبود.مرگ هدیه پیروزی شما به ما نبود.دیدن هر روزه مرگ حق ما نبود.

من شجاعت دیدن خون رو ندارم. تحمل ندارم.تحمل ندارم.تحمل ندارم.

می خوام برم.می خوام دیگه نبینم.می خوام نباشم.

من پر از فریادم.پر از خشمم.پر از فحشم.پر از گریه ام.

چقدر آرزوی مرگ می کنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:32 AM  توسط نسترن  |