یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
{سرما}
باد می وزد به صبحدم به شب به روز
داغ میشوم و سردم است من هنوز
سرد میشود زمین و گرم میشوم
از دم ِ دمای این دمِ غزل فروز
آه آتشی در افکن و بیا ببین
شعله می کشد در آتش غروب روز
تو کنار اتش ومن از نگاه تو
داغ میشوم به شب به صبحدم به روز
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386
خسته که میشوم ز ره
سینه نفس نمیزند
پشت خمیده میشود
مشت به در نمیزند
خسته که میشوم ز من
غم زتنم نمیرود
آتش دیدگان من
جز به دلم نمی دود
خسته که میشوم زدل
خنده به لب نمی دمد
اشک روانه میشود
ره به برون نمیبرد
پشت خمیده گشته و
سینه نفس نمیزند
دیده ودست خسته شد
مشت به در نمیزند
نسترن۱۳۸۰
