مرا ترسانده اند از هیچ از تهی از سیاهی
تنها مانده ام در میان ترسهای خویش
دستهایم قفل پاهایم در گل
ودهانم بسته مانده است
زندگی را در ترسهایش یافته ام......

دریا میشوم به ازای هر ماهی
نگاهم بر کرانه های دور
صدایم نامم را زمزمه میکند
چیزی درونم می جنبد
دریا میشوم......
وقتی که ماهی کوچک از دهانم بیرون می جهد
