تبليغاتX
انار نقره ای

بین کاغذها و نامه های قدیمیم یه سری نوشته پیدا کردم

 دوباره دیدنشون و چیزایی که نوشتم برام جالب بود

داستان از این قراره که من و دختر داییم (رویا) عاشق سینما رفتن و بیشتر از اون

 عاشق حرف زدن راجع به فیلم بودیم (در دوران راهنمایی)

مامان باباهامون هم اینقدر کار و گرفتاری داشتن که نمیتونستن ما رو سینما ببرن

 به خودمون هم اجازه تنها سینما رفتن رو نمیدادن

این شد که ما دست به یک اقدام انقلابی زدیم و نقشه مخفیانه رفتن به سینما رو

کشیدیم از اونجا که این نقشه فقط برای یک فیلم میتونست عملی بشه خواستیم

نهایت استفاده رو بکنیم واکمن نداشتیم تا صدای فیلم رو ضبط کنیم بنابراین من تمام

اتفاقات و دیالوگهای فیلم رو توی سینما نوشتم

چشمم فیلم رو میدید و دستم مینوشت

کدوم فیلم؟قرمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز

خلاصه بعد از تموم شدن فیلم و اومدن به خونه کلی با نوشته ها کیف کردیم میخوندیم

 و در موردش حرف میزدیم....

حالا این برام جالبه که من توی اون شرایط به شماره پلاک ماشینها هم رحم نکردم

حالا اینارو برای چی نوشتم؟؟؟؟؟؟؟

جسد ناصر رو هم کشیدم که حالت افتادنش یادم نره!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط نسترن در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 |

این سه نفر رو من درست کردم

قراره این آدمها کنار دکور یه سقاخانه قرار بگیرند

 (برای یه مراسم با موضوع محرم)

نوشته شده توسط نسترن در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 |
 
مطالب قدیمی‌تر