تبليغاتX
انار نقره ای
در دل انار سرخ خون است و در انار نقره ای باران...

فردا صبح سال نو میاد

به همه سال نو رو تبریک میگم سالی که ممکنه توش بهترین یا بدترین روزهای عمرمون باشه

مثل همه امیدوارم سال خوبی باشه برای همه ما

آرزوی من : یه مسافرت میخوام توش دریا باشه با سنگهای بزرگ توی ساحلی که خلوته میخوام روی

اون سنگها نقاشی کنم

(پیشنهاد میکنم اگه همچین ساحلی پیدا کردید راحت رهاش

نکنید حتما روی سنگهای کوچک و بزرگش نقاشی کنید نگران سنگها هم نباشید اونا بلدن دوباره

خودشونو تمیز کنن این فقط یه کار لذت بخش برای دل خودمونه)

نوشته شده توسط نسترن در ساعت 10:2 PM | لینک  | 

کلاس اول دبستان بودم ؛

...........................

صبح بود ؛ کلاس پر بود از صدای بچه های کلاس اولی که خوشحال بودند از نیامدن معلمشان

صدای مبصر به جایی نمی رسید

لیست بدها تا پایین تخته آمده بود و بی نهایت علامت X X X X X X X

...........................

زنگ تفریح ....

یکی از بچه های کلاس پنجمی بین جمعیت بچه های در حال یورش به حیاط به من گفت :معلمتون خودشو کشته

رد شدم ؛ گوش نکردم ؛ خود کشی یعنی چه؟ مگه معلمها هم میمیرن؟

برگشتیم به کلاس یه حس بد با ما وارد کلاس شده بود ؛

سر و صدای بچه ها سقف مدرسه را سوراخ کرده بود؛ لیست بدها پاک شده بود و چند نقاشی با گچ رنگی روی

تخته کشیده شده بود

مدیر و ناظم انگار صدای ما را نمی شنیدند که کلاس را روی سرمان گذاشته ایم

...........................

زنگ آخر...

آقای محمدی(بابای مدرسه) آمد با یه پارچ قرمز پلاستیکی که توش پر گلایل بود

گفت معلمتون مرده ؛خدا رحمتش کنه

گلها رو گذاشت روی میز و رفت 

.................................

بغض آمد ؛ صدا توی کلاس مرد

چند دقیقه بعد زنگ خورد و ما بی حال و ناراحت از خوشحالی بی جای اول صبح

و پر از خاطرات معلمی که مهربان بود؛عینکی و کمی چاق به خانه برگشتیم

نوشته شده توسط نسترن در ساعت 2:55 PM | لینک  |