اینجا کسی پیدا میشه که از شرکت کردن در جشنواره های تجسمی خیری دیده باشه؟
من که فکر نمیکنم چنین آدمی پیدا بشه
آره میشه جایزه گرفت و کیف کرد اما بعدش چی ؟ دوباره باید دنبال یه فراخوان جدید باشی
میدونم وقتی فراخوان یه جشنواره جدید رو میخونی یه چیز ناشناخته مثل یه ویروس میره
توی مغزت و هی به خودت میگی این با بقیه فرق داره .
نتیجه این میشه که اگه خیلی خوش شانس باشی یه جایزه میگیری و برمیگردی سر جای اولت
جشنواره یه دلخوشی کوچیکه نه یه سکوی پرتاب یعنی من که اینو ازش فهمیدم شاید دارم
اشتباه میکنم.
اول هم بشی یا حتی جایزه ویژه رو هم که بگیری بازم سر جای اولت هستی.
من كه توی هر جشنواره یا مسابقه ای شرکت کردم کارم گم شد . اگه بخت با اون کار یار
بود بعد از داوری و موقع تحویل گرفتن گم میشد اما اگه بخت یارم نبود همون اول گم میشد
و تمام ...
یا وقتی بعد از تموم شدن جشنواره کارمو تحویل میگرفتم میدیدم بسته بندیش حتی باز نشده.
آخه مگه میشهاز روی بسته بندی کار رو داوری کرد.
یا بهم میگفتن اثرتون پذیرفته نشده و بعدا عکسشو روی دیوار نمایشگاه میدیدم.
یا وقتی کارمو پس میدادن قابل شناسایی نبود بس که تا کرده بودنش ؛ انگار همه مسئولین دبیرخانه عقلشونو روی هم ریخته بودن که با چند بار تا کردن کار بدبخت میتونن اونو
توی یه پاکت کوچولوی پست جا بدن.
خٌب منم مثل همه دلخوشی میخواستم دیگه اون ویروسه هم که ول کن نبود. هنوز هم با
دیدن فراخوان وسوسه میشم ؛ شرکت هم میکنم اما روش حساب باز نمیکنم
میدونم که دو حالت داره :
1- یا کارم گم میشه
2- یا داوری میشه
که البته فرقی به حال من نمیکنه .
من میگم کاش جایزه ای در کار نبود و در عوض به برنده ها کمی توجه میشد یعنی روی توانایی و استعداد فرد برنده سرمایه گذاری میشد به هر حال اگر فردی شایستگی
برنده شدن رو داره میتونیم با ایجاد یه فضای آروم بهش کمک کنیم
(البته اگه فرض کنیم پارتی بازی در جشنواره های ما وجود نداره ). کاش جایزه نمیدادن
اما به اثری که براشون فرستادیم احترام میذاشتن .
نکته اول: از مسئولین عزیز دبیرخانه جشنواره ها خواهشمندم به دوتا سه بار تا كردن يك اثر بسنده نمایند ولذت ایجاد کاردستی را با کار اینجانب تجربه ننمایند.
نکته دوم: نام خانوادگی من به اندازه ای طولانیه که به این سادگیااز قلم نمیافته. کمی دقت فرمایید.
نکته سوم: کاش دلخوشی بهتری پیدا میکردم.


وقتی برای زندگی از تهران به دماوند اومدیم من اول دبیرستان بودم انتخاب رشته سخت
بود چون فقط میخواستم هنر بخونم و دماوند هنرستان نداشت.
یا باید قید هنرستانو میزدم یا میرفتم تهران زندگی میکردم.
هنرستانو انتخاب کردم و رفتم تهران.
نزدیکترین مكان به هنرستان من خونه عمه مامانم بود.
<عمه مامانم (من عمه پروین صداشون میکنم ) و همسرش اسفندیار احمدیه
(من اسفندیارخان صداشون میکنم)>
اونا با همه مشکلات مثل شب بیداریها ؛ ریختن رنگ روی فرش ؛ سیاه شدن دیوار
با دست زغالی ؛ کم حرفیهای من کنار اومدن
اسفندیار احمدیه همون پدر انیمیشن ایرانه نقاش فوق العاده ای هم هست و ذهنش اونقدر خلاقه که همیشه متعجبم میکنه
بودن من در یک فضای هنری و در کنار یک هنرمند حرفه ای هم باعث میشد آموزش ببینم و هم باعث از بین رفتن اعتماد بنفسم میشد.
کارهای گرافیکیِ راپیدی من در کنار تابلوهای رنگی و بزرگ اسفندیار خان برام ذره ای جذابیت نداشت.
خودمو ناتوان می دیدم.
سال اول که تموم شد تصمیم گرفتم هنرستانو رها کنم شرایط خیلی سخت بود
دوری از خونه ؛ مدرسه نا آشنا ؛ همکلاسیهای غریبه ؛ خوب نبودن من در درس گرافیک
و تابلوهای زیبای اسفندیارخان که منو نا امید میکرد باعث شد که این تصمیم رو بگیرم.
اما به خاطر محبتهای عمه واسفندیارخان و اینکه بهشون عادت کرده بودم برگشتم
سال دوم برام سال خوبی بود چون عاشق طراحی و تصویر سازی شده بودم با بچه های هنرستان هم کمی دوست شده بودم و اسفندیار خان منو به خوب طراحی کردن تشویق میکرد.
تابلوهای اسفندیارخان هنوز هم منو میخکوب میکنه والان خوشحالم که ابتدای راه من و دروازه ورود من به دنیای هنر خونه استاد احمدیه بود .
خیلی وقته که استاد احمدیه میخواد نمایشگاهی از آثارش در موزه هنرهای معاصر بذاره اما نه من و نه خودشون و نه هیچ کس دیگه نمیدونه که چرا این نمایشگاه براشون جور نمیشه.
آثاری تماشایی دارن و من میدونم نمایشگاه خیلی خوبی میشه کاش زودتر این اتفاق بیافته.