چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
روزی که با شب آغاز شد
با شب تمام شد
سوزن به انگشتم فرو می رود
وقتی که در تاریکی
لباسهایت را وصله می کنم

شنبه بیست و پنجم آبان 1387
دو نیم میکنم
پیراهن کهنه ام را...
فریاد میکشم
هرگاه حس کنم ؛ بوی تو را
حرفهایی که دروغ بود
دروغ بود...

میخوام از این به بعد خودم شعر بگم و خودم تصویر سازیش کنم .
فعلا کار دیگه ای نمی تونم بکنم.
