تبليغاتX
انار نقره ای

(من و سپهر)

مستاجر خانه ای بودیم پر از درخت...

هر درختش میوه ای داشت هر میوه مزه ای ؛ رنگی...

هوس کودکانه می گفت میوه ها مال تو است .

اما میوه ها فقط برای دیدن بود چون صاحب داشت

باغ خانه ما مثل یک ویترین قشنگ بود فقط باید نگاه می کردی .

شنیده بودم صاحبخانه تعداد میوه ها را شمرده و اگر یواشکی

از آنها بردارم حتما می فهمد

درختها را سم زده بودند گوجه سبزها بوی سم می داد .

سپهر (پسرخاله ام)می گفت: اگه از اینا بخوریم میریم پیش خدا

با چه شوقی گوجه سبز خوردیم که زود برویم پیش خدا وبرگردیم.

می خواستم ببینیمش وبگویم کاری کند که صاحبخانه نفهمد

ما گوجه سبز خورده ایم ...

گوجه سبز سمی را زیر درخت خوردیم . خدا را ندیدیم .

بزرگترها دعوایمان کردند.

ما ماندیم و طعم سم در دهان . ما ماندیم و خدای ندیده .

من ماندم و ترس از صاحبخانه ای که آخر ماه سراغ دو گوجه سبزش

را از من می گرفت .

نوشته شده توسط نسترن در دوشنبه سی ام دی 1387 |

درست وقتی به قسمت مهم فیلم رسیده بودیم خانمی که روی صندلی

پشت من نشسته بود به (آقاشون)گفت:یادتــــــــــــــــــــــه؟اوندفعه که

 آبگوشت آوردیم توی سینما خوردیم؟

 

نتیجه گیری:

آبگوشت را در سینما دور هم بخوریم

از آقا بخواهید با یک حرکت  پیاز را  منفجر کند

نوشته شده توسط نسترن در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 |
 
مطالب قدیمی‌تر