وقتی به انتهای سال نزدیک میشیم اول از همه دلم برای ماهیها میسوزه.
همون ماهیهای قرمز و مظلوم کوچولوی توی تنگ که مجبورن دور خودشون بچرخن و محکوم
هستن به مردن توی تنگ.و برای ماهیهای سرخ شده که با سبزی پلوی شب عید خورده میشن.
ماهیهایی که حتی صدایی ندارن که بتونن به ما اعتراض کنن.همیشه تسلیم هستند.
و دومین دلسوزی من برای خودمه . چون از عید دیدنی متنفرم. از اینکه مثل عصا قورت داده ها
بنشینم روی مبل و بقیه رو نگاه کنم بدم میاد.عید دیدنی آزادی منو میگیره . حتی شادی منو میگیره.
خسته میشم . وقتی یه عید دیدنی طولانی و خواب آور میشه وقتی صحبتهای تکراری در مورد گرانی
آجیل و میوه ای که داریم زهرمار میکنیم شروع میشه تحملش برام سخته . قبلا یواشکی دفترمو از
توی کیفم در میاوردم و الکی توش طراحی میکردم البته اکثر این طراحیها کاریکاتور چهره افرادی
بود که اونجا حضور داشتن . با اینکه ممکن بود هر لحظه یه نفر بگه نسترن جون ببینم چی کشیدی؟
بعد با کاریکاتور صورت خودش مواجه بشه اما من این ریسک رو می پذیرفتم.
امسال میریم سفر. یه سفر هفت روزه با تمام فک و فامیل . از اینکه یک هفته از رفتن به عید دیدنی
معاف هستم واقعا خوشحالم. اما می دونید؟کسی که وصله ناجوره ؛ وصله ناجوره دیگه. آدمی مثل من
در بزن برقصهای خانوادگی تماشاچیه در فوتبال بازی کردن دسته جمعیشون تماشاچیه در هیاهوی
دور آتش کنار دریا تماشاچیه. آدمی که دلش میخواد دور بشه بره یه گوشه بنشینه آهنگ گوش کنه .
سه تار بزنه.طراحی کنه.روی ساحل طرح بکشه.اما این آدم نمی خواد حال بقیه رو بگیره پس توی
جمع می مونه .الکی می خنده.دست می زنه . اما دلش اونجا نیست.داره خفه میشه.
امیدوارم در سال جدید ما خوبتر بشویم چون هیچ سالی خوبتر از سال قبل از خود نیست.
تیغی که در گلوی ما گیر میکند صدای اعتراض ماهی ای است که با لذت خورده میشود.

خاطره باستانی من به دعوت من و من:
بچه ای دیوانه تر از خودم سراغ ندارم . یعنی کلا همه فامیل اعتقاد دارن که من بچه مزخرفی بودم.
شاید به خاطر این بود که مادرم در بمباران منو بدنیا آورد و در شرایط بد روحی...
بیشترین چیزی که از بچگیم یادم میاد گیر دادنهای وحشتناک و آزار دهنده است
خاطره من :
هر شب که وقت خواب من میشد مامان و بابام عزا میگرفتن
چون من مراسم ویژه ای برای خوابیدن داشتم به این صورت:
مامان و بابام باید کنار هم مینشستند و سکوت میکردند . بعد من روبروی اونا می ایستادم و میگفتم:
من : مامان شب بخیر
مامان : شب بخیر
من : بابا شب بخیر
بابا : شب بخیر
من : حالا هر دو با هم بگید شب بخیر
مامان و بابا : شب بخیرررر
من : نخیرم با هم بگید یکیتون زود میگه یکیتون دیر یکبار دیگه با هم بگید
مامان و بابا : شب بخیرر
من : با هم بگید با هم یک دو سه بگید
مامان و بابا : شب بخیررر
من:نه نشد از اول باید بگید مامان شب بخیر
مامان : شب بخیر دخترم شب بخیر عزیزم (با عصبانیت بخوانید)
من : چرا اینجوری گفتی ؟ از اول میگم . شب بخیر مامان
و اینگونه بود که هر شب کار ما به جاهای باریک میکشید و کلماتی مثل شب بخیرررررر
برو بخواب برو بکپ برو بمیر از توی خونه ما به گوش میرسید
و اکثر اوقات بابام در رو باز میکرد و منو مثل یه کیسه زباله میذاشت بیرون
همسایه مهربونی داشتیم که هر شب با کلی خواهش و تمنا منو بر میگردوند خونه
بعد هم مراسم ببخشید شروع میشد و همه باید میگفتن ما تو رو بخشیدیم و بعدش حتما
باید میخندیدند اگر خنده اشون تصنعی بود میفهمیدم و مراسم ببخشید رو از اول اجرا میکردم
من: مامان ببخشید
مامان : خواهش میکنم دختررررم عزززیززززم هاهاها چقدر خوشحالم هاهاها
من : نه نشد کات از اول میگیریم
مامانم برای خلاص شدن از دست دیوانگیهای من برام کتاب میخوند. خیلی زیاد و منو عضو کانون پرورش فکری کرد .
من تک تک کتابهام رو حفظ بودم . و همین باعث شد در پنج سالگی تصمیم بگیرم که برای نقاشیهام شعر بگم .
بعد از اون خوب شدم . آروم شدم . الانم خوبم . خب؟
حالا اگه راست میگید همه با هم بگید: خب
چرا اینجوری گفتید؟ کاااااااات
باید از اول بخونید.