هر کاری دوست دارید همینجا بکنید:
اصلا امشب رو همینجا بمونید.یه چیزی دور هم میخوریم دیگه....
من بزرگ اون کفگیرو بده من برنج رو بکشم.غذا از دهن افتاد.
آقا یکی سر اون سفره رو بگیره بندازه اونجا دیگه.عجب.
هیس بچه برو بیرون بازی کن.این بچه کیه؟اسمت چیه خاله؟عسل؟
قـــــــلم بیا این بچه ات رو ببر از زیر دست و پا.
شادی جان سالاد دیگه با شماست. همینجوری بیکار نشین اونجا.عجبا.
بفرمایید . تعارف نکنید. بفرمایید تو اتاق پذیرایی کامنت بذارید. الان می رسم خدمتتون.
فقط داشتید می رفتید بی زحمت اون چراغ رو خاموش کنید. می خوام سه تار بزنم.
اضافه شد...
مهمانان گرامی توجه بفرمایید.
رویا وبلاگ دار شد:
به همین مناسبت کی بلده عربی برقصه؟
سال سی سی و دو بود !
کفشی داشتم.این مدلی:

کفش خاصی بود.یه کفش معمولی نبود.می فهمید.می خندید. می خنداند.
گریه می کرد و می مرد.
سکانس اول:

روز.داخلی-خارجی-تاکسی.
یه روز با لادن سوار تاکسی بودیم . موقع پیاده شدن لادن پایش رو گذاشت روی کفش
من و من همون موقع پیاده شدم و کفش از پام در اومد سریع با دست کفش رو از توی
تاکسی برداشتم و گذاشتم روی زمین . نفسی تازه کردم و خواستم کفش رو بپوشم که
لادن با قدرت خاصی از تاکسی پیاده شد و دوباره پای مبارکش رو گذاشت روی کفش
من . کفش رفت توی آسمون سیصد و شصت بار دور خودش چرخید. من با پای برهنه
ایستاده بودم . در تاکسی باز بود. راننده و مسافران به حرکات زیبای کفش من در هوا
نگاه می کردند و لادن روی زمین افتاده و می خندید.و کفش....در هوا بود.
وقتی اومد پایین افتاد لب جوی آب و من با یه حرکت پرشی تند قبل از اینکه لادن دوباره
به کفش برسه و شوتش کنه اونو در آغوش گرفتم.راننده و مسافران اشک شوق می ریختند.
سکانس دوم:
شب-خارجی-رستوران.
یه روز دیگه ... رفتیم بیرون شام بخوریم. من اون شب همین کفش مقدس پام بود.
کفشها رو در آوردیم و نشستیم روی تخت. غذا رو خوردیم و بلند شدیم که بریم .
همه کفشها رو به پا کردند و رفتند.
کفش من نبود.
کفش مقدس من نبود و من روی تخت نشسته بودم و نگاه می کردم.این بار لادن
به دادم رسید.کلی گشت.کفش نبود که نبود.دیگه میخواستم پابرهنه برم تو ماشین
که فریاد یافتم ِ یافتم لادن به گوشم رسید.یک نفر کفشهای منو به دوردستها شوت
کرده بود.
باز اونارو در آغوش کشیدم و اشک شوق ریختیم.
سکانس سوم:

روز-داخلی-سینما.
تنهایی رفته بودم سینما.توی سالن هم تنها بودم.همین کفشها پام بود.راحت روی
صندلی نشسته بودم که دیدم یه پسره اومد توی سالن.با خودش حرف میزد.داغون بود.
یعنی به نظر میومد تعادل نداره یا کمی دیوونه است.ترسیدم.توی صندلی فرو رفتم .
پام به صندلی جلویی چسبیده بود . پسره اومد و درست نشست روی صندلی جلویی من.
خیالم راحت شد. خواستم صاف بنشینم که دیدم پام تکون نمی خوره. کفشم لای صندلی
گیر کرده بود و پسره نشسته بود روش.هرچی پامو کشیدم در نیومد.حالا می ترسیدم به
پسره بگم آقا کفش من زیر شما گیر کرده.هیچی دیگه ؛ کفشمو از پام در آوردم بعد آروم آروم
با دست کشیدمش به سمت خودم.انقدر کشیدم تا در اومد.کفش.بغل.اشک.ترس.فرار.
سکانس چهارم:


شب-خارجی-مرگ کفش.
رفته بودیم بیرون.ماشین توی شیب تندی قرار گرفته بود که یه دفعه آتش گرفت.
بابا و مامانم پریدن بیرون.ما سه تا عقب نشسته بودیم.بابام داد زد آب ؛ آب؛ من شیشه
آب رو برداشتم و پیاده شدم که شیشه رو به بابام برسونم. یه پامو از ماشین گذاشتم
بیرون و همون موقع ماشین خود به خود راه افتاد. توی سراشیبی هم بود خیلی سریع
پای منو له کرد.پام زیر چرخ گیر کرده بود.هر چی تلاش کردم در نیومد.باز ماشین اومد جلوتر.
گیر کرده بودم.
به مامانم گفتم پام گیر کرده.همه یه دفعه فهمیدن و جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیغ ....
ماشین رو نمیشد حرکت داد به زور و با کمک مردم تکونش دادن و پای من از زیر چرخ در اومد
پام شکسته بود و این اصلا مهم نبود چون کفشم مرده بود. اشک . بغل. کفن و دفن.
دوستان کامنتگذار پست قبل ممنونم ازتون که انقدر اسپمهای خوبی بودید.
این پست را به اخمو تقدیم می کنم.شاید هم کمی بخندد.
