گم شد در تاریکی
وقتی که دستش را در هوا تکان میداد
صدایش تمام شد
عطرش مرد
نگاهش تاریک شد
سبزش سرخ شد
افتاد
بازی نبود
عشق بود
شادی نبود
گریه بود
شب بود
شب از شب بر آمد
تاریک بود
سیاهی از سیاهی زاده شد
و من
نگاه می کردم
از پشت یک دریچه
نفسم بوی خون او را گرفت
چقدر مردن آسون شده . برای من و برای شما .
چقدر مرگ نزدیکه . توی همین خیابونهاست .
خیابونهایی که گرد خون خشک شده توی هواش پخش شده.
چقدر وحشی دیدم.چقدر ترس دیدم.چقدر خون دیدم.
اینها حق ما نبود.مرگ هدیه پیروزی شما به ما نبود.دیدن هر روزه مرگ حق ما نبود.
من شجاعت دیدن خون رو ندارم. تحمل ندارم.تحمل ندارم.تحمل ندارم.
می خوام برم.می خوام دیگه نبینم.می خوام نباشم.
من پر از فریادم.پر از خشمم.پر از فحشم.پر از گریه ام.
چقدر آرزوی مرگ می کنم.